پروردگارا! مي خواهيم به سوي تو آييم،ژروم و من با هم،و هر دو در كنار هم،و در حال كمك به يكديگر؛اينكه ما مثل دو زائر در مسير زندگي گام برداريم،زائراني كه گه گاه يكي به ديگري چننين گويد:«اي برادر،اگر خسته شده اي به من تكيه بزن»،و آن ديگري به او پاسخ مي دهد:«كافي است كه تو را در كنار خودم مي بينم...»اما نه! راهي كه تو مي آموزي،اي پروردگار من،راهي تنگ است-به حدي تنگ است كه دو نفر نمي توانند دوش به دوش هم در آن ره بسپرند.
آندره ژيد
«جد و جهد كنيد تا از در تنگ به درون آييد»
انجيل لوقا،باب 13،آيه 24.
پ.ن:
گفته بودم كه! گذشته در من مرده! و امروز با اندوه گذشته را خط مي زنم!
پ.ن:
ژروم،تو خود مي داني كه در خدا در تنگي است.من زمين مي مانم اما وقتي از در تنگ گذر كردي به ياد خاكي باش كه عاشق آسمان بود!
حالا وقتش رسيده...
خدانگهدار ژروم...
خوب نمی شه
تو ابرا یه ابر گریه سازه
دور نمی شه
یه مرغ جلد که هیچ وقت نمی ره
یه دشت خشک که با اشک جون می گیره
یه زنجیر یه بند یه دیوار بلند
گذشته جنس کوه مثل سنگ
چه سخته ، چه سخته
گذشتن از تو ديوار گذشته
يه خواب رسيدن به فردايي كه پشت اون نشسته
گذشته ، تو فرياد تمومه گريه هامي
يه عمره تو بيداري تلخه قصه هامي
تو شبهامو به بيداري كشوندي
تو خورشيد يه بيخوابو سوزندي
تو آزاري تو دردي يه ديوار بلندي
گذشته جنس كوهي مثل سنگي
چي ميشد چي ميشد
تمومه لحظه هاي من كه ميرن
بميرن بميرن كه امروز منو از من نگيرن
كه امروز منو از من نگیرن
واي بر من،گر تو آن گم كرده ام باشي...
بايست!ديگر بس است...
ذهنم خسته است و قلب من براستي وصله ي ناجوريست به زمين!آيا براستي ما كه تبعيدي هستيم به اين جهنم و من كه رانده شده ام از بهشت و مانده ام از زمين بايد سوداي دل را كجا برم؟
فرشته مي گفت كه باز در لابه لاي حاشيه هاي زندگي گم شده ام و عشق خدا كه بايد راه گشا باشد را باز به باد سپرده ام.نه!نه!آسمان بار امانت نتوانست...راستي اين من ديوانه سؤال برانگيز است.كه اين ديوانگي اش از چيست؟از عشق به معبود است كه دل بايد خار بيابان تحمل كند و ... يا كه از نفهمي ست؟از ناداني اين من بود؟؟شايد نادان كه بودم گمان مي كردم ناداني ست!راستي آدم من به تو بدهكارم.آخر تو را به جرم ديوانگي توبيخ كردم و مادرم را شايد هم!اما امروز و اكنون به تو افتخار مي كنم پدر كه عاشق بودي و اين فخر من است...
تعهد مي دهم به گذشته برنگردم تا پايان شايد و اگر مجالي بود حتما باز خواهم گشت...
هوا از عشق لبريز است و من شايد تغذيه شده ام كه ديوار سكوتم ترك خورده انگار كه ديوار سدي ترك بخورد راستي ديدي؟كوچكترين درزي ديوار را به نابودي كشانده و آب سرازير مي شه و من هم شكسته ام.آخه هوا از عشق لبريز است و اگر اغراق نباشد اين عشق را پدر به من داد وقتي در سرماي شب به تميز كردن حياط براي همسايه ها و راحتي شان پرداخت.با خودم فكر مي كنم چقدر خودخواهم و پدر چقدر بوي عشق مي دهد.آره مي تونم حس كنم و صداشو لابه لاي شعر سياوش بشنوم و التهابش رو داشته باشم.اگر كمي ترسو نبودم براي بهم زدن خلوت پدر(كه عجيب مقدس است)الان در كنارش كار مي كردم و با خود زمزمه مي كردم:
بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
آنقدر داغم كه ديگر يادم نمي آيد كه دفتر را باز كردم كه چه بگويم...شايد از كابوس هاي شبانه خواستم بگويم و از نيروي كَل و از نگاه دكتر سرابي كه راستي سراب بود و يا شايد از فرسنگ ها فاصله ام...
آره فرسنگ ها فاصله...چقدر سخته كه دلتنگ آسمان باشي و در زمين قدم بگذاري.شايد وقتي در ادبيات دبيرستان خواندم كه شيخ ابوالخير به شاگردش گفته بود:بزرگ آن مردي كه در ميان مردم زندگي كند و داد و ستد نمايد نه آنكه كاراي خارق العاده انجام دهد من چقدر ساده گذشته بودم!راستي دنيا زندان مومن است و شايد باز هم به قول پيامبر اكرم:همه به جهنم مي آيند!
و به قول خدا گفت كه بعضي بنده ها مدتي در جهنم مي مانند و بعد وارد بهشت مي شوند...
مي داني كه چه مي گويم؟همان قصه ي بالاست ديگر!آخر بايد بهشتي باشي تازه آن هم باز براي نجات اعضاي ديگرمي آيي به جهنم!خب حداقل اون موقع درد دوري كه نداري،مي آيي و مثل فرشته ها دست ديگري را مي گيري و مي بري آسمان.مثل شمس كه آمد مولانا را برد و من چقدر حسرت مي خورم به مولانا...
چه حرفها!داشتم مي گفتم كه فاصله مي گيرم و قلبم تير مي كشد و من مي دنم كه 81 سال ديگر هنوز مي تپد و باز هر چه آگاهي(آگاهي؟توهم؟وحي؟توجه؟راست گفتي آسمان كه واژه آدم را محدود مي كند شايد علي هم به اين دليل هميشه برايم سكوت مي گفت)در سرم گيج مي شود و من كه حسابي قرص خورده ام سرگيجه نمي گيرم ولي فاصله ها آنقدر ملموسند كه حتي مي بينم كه روحم از جسمم جداست.بذار حرفهايي رو بنويسم كه به آسمان گفتم:
به خودم گير دارم.نمي دونم كيم.من فقط حرفم،توهمم،خيالم،شبحم،هزارتا آدمم.من مغزم پره،خاليه.انگار فرسنگ ها فاصله دارم با همه.دورم.حتي از تو،دور كه مي شم آروم مي گيرم.تنهام اما دلم تنگ مي شه.يه چيزي هست كه داغونم مي كنه،بعد نمي دونم چيه.يا من چقدر مي تونم زندگي كنم؟قلبم سنگينه،سرم هم!روحم هم!باز خدا از يادم رفته.اينقدر قاطي كتابها و اتفاقات عجيب شدم كه يادم رفت لااله الا الله!من كيم؟همه چيز مي چرخه.من اين همه نيستم.زندگيم مونده،پطرس نيستم.حالا خودم دارم توي زمين فرو مي رم..وصله ي ناجورم به زمين!آواره،خسته از جهنم و رانده از بهشت.داغ از آتش اما نه خاكستر مي شم كه فنا في الله!نه خودمم!فقط هستم و داغ!معده ام درد مي كنه...
راستي عجب بشارتي شدي آسمان.مي دوني آليسا راست گفت كه در خدا در تنگي ست و دو نفر باهم نمي تونن شونه به شونه از توش رد بشن حالا بايد نوبت به نوبت از درش رد بشيم.آندره ژيد گاهي هرفهايي مي زند كه آدم مي ماند چگونه قضاوتش كند.يك هرزه و يا يك آدم روحاني؟شايد هم خدا از دهن هرزه هايي حرف بزند گاهي!مثل من كه گاهي از دهانم برايت و شايد براي ديگري ها حرف مي زند.البته شغل قديمي بود.از قضاوت دست كشيده ام و فارق از درستي و نادرستي مي گذارم زندگي از درون و بيرون كه همان انعكاس درون است جريان يابد.راستي امروز به روشنك گفتم چشمانش انعكاس دنياست!چه حرف قشنگي زدم بهش.احساس عشق دارم نسبت به چشمانش و قيافه اش و هيكل ريز نقشش و خاطره هايي كه باز هم پر است از سادگي.مي بيني چقدر پرم؟گفتم كه سد شكست و دعا كن كه اين من هم بشكند كه فنا شوم في الله!نه نه! في العشق!چه فرقي دارن؟عشق زير مجموعه ي خداست ديگر!بيچاره استاد مباني رياضي مي گفت كه دنيا و زندگي همه رياضي است ها!ببين خدا هم رياضي است و مي شود برايش مجموعه و زير مجموعه تعريف كرد!گفته بودم كه برنمي گردم به عقب اما خنده دار است.واي بر من...
بايست!ديگر بس است...
اون روز مثل روزاي ديگه نبود چون من عاشق دنيا بودم.به همه عشق مي ورزيدم مخصوصا به اون كلاغ روي درخت كه برگ هاش زردو نارنجي بود و خوشگلي كلاغ رو صد برابر كرده بود و هي براي دل وامونده ي من قار قار مي كرد و من هي ذوق مي كردم و پام رو مي ذاشتم روي برگ درخت ها كه خشك شده بود.كلاس دير شده بود اما من خونسرد عجله نداشتم.دم تابلوي خواجه نصير ايستادم تا مهناز هم بياد.يك پيرمرد رد مي شد و لبخند مي زد به صورتم(نگو چند ثانيه بود!چون انگار دنيا ايستاده بود و قرن ها طول كشيد تا رد شد)نگاهش نفسم رو به شماره انداخت.اول فكر كردم نگاه هوس بازيه اما بعد آروم شدم.خيلي آشنا بود.همون نگاه پر از عشق و تمسخر و غرور و هوس و...همه چيز درونش بود.منم لبخند زدم و سلام كردم.ايستاد.گفت سلام.دكتر سرابي! هستم.بيا شكلات بخور.منم لبخندزنان يك شكلات برداشتم و تشكر كردم و رفت!به همين راحتي.حتي ياد نگاهش منو ملتهب مي كنه...
با خودم پرسيدم كه چرا نگاهش اينقدر آشنا بود؟يه هفته يا بيشتر گذشت تا خواب ديدم.پيرمردي رو با همون نگاه با دو تا كليد و درسي از طي الارض بودن و شدن!من از عشق و وفاداريم به نويد گفتم و الان مي فهمم كه كليدي كه انتخاب كردم عشق نويد و فارق بودن از خيانت به وي بود.من طي الارضي رو نخواستم.گفت كافيست كه بخواي و اونجا باشي...
بايد اين پست رو بذارم توي وبلاگم با اينكه اينها خاطرات خصوصي است اما آن كس كه بايد بخواهند مي خواند ديگر حالا هرچند طولاني...
انگار ديگر آخراي حرف هست.جمله اي كه خودم به آسمان گفتم توي سرم وول مي خوره اونم اينه كه:
زندگي پر از معجزه و نشانه است.فقط كافيه چشمامونو باز كنيم تا نشانه ها رو ببينيم...
هر چه بيشتر عشق مي ورزم،بيشتر پر مي شم از عشق.عشق به ايزد،واي واي واي تازه مي فهمم كه اين بيت چه معني عميقي داره:
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست...
مرحبا،احسنت، به قول آسمان به به!التهاب دارم،مستم...دلم گريه مي خواد،خوب مي دوني كدوم گريه رو مي گم....همون گريه هاي شبانه ي مستي،همون گريه هاي دوري و زاري...
همش چهره ي نويد مي ياد توي سرم و جلوي چشمام كه داشت براي مرگ من گريه مي كرد.چقدر خالص گريه مي كرد و من چقدر عاشقتم خدا كه زندگيمو معني تازه اي دادي...
كه اگر نمي دادي هم ممكن بود عاشقت شوم؟كور بودم ديگر يار،تنبيه و گلايه ام نكن.چرا كور؟نه،كور نبودم!بينا نبودم!عجب دنيايي دارن واژه ها...مي دوني كور قشنگ نيست چون آدم مي تواند كور باشد و هم ببيند!اگر بينا باشد...
خب پس بايد بگويم ببخش كه بينا نبودم اي يار...
و تو چقدر عاشقم بودي كه پرده از رخ كشيدي خب البته در سطح من ديگر...
چقدر مي گويم ديگر!اين هم يه جور است ديگر...قشنگه...
يادته به داوود(ع) گفتي كه اگر بنده هام مي دونستن چقدر دوسشون دارم و چقدر عاشقشونم از شوق من مي مردند؟چقدر راست گفتي به داوود و چقدر او خوشبخت بود كه تو از دهانش اين چنين معني عشق كردي...
دو تا مسئله بگم.يكي اينكه توبه مگه همون بازگشت به حق نيست؟و من گناه رو معني مي كنم هر چيزي كه از ياد تو تهي باشد.شايد براي همين پيامبر ها هميشه مي گويند كه يك لحظه هم از ياد تو غافل نباشيم.براي همين آنها معصوم بودند ديگر مگر نه؟غفلت نداشتند.آره آسمان به قول تو: غفلت شاهده اين شب هاست...
مسئله ي ديگر هن اين كه تو عشق را در همه وديعه گذاشتي.كه با اشاره اي فوران مي كند.درست مثل آتشفشان نيمه خاموشي كه تا محيط آماده باشد فوران مي كند...
براي ما كودنها اين مثال ها گوياست ديگر!!!!عجب موجودي آفريدي كه با عشوه اي از تو و نگاهي بسوي اين كودن ها سريع داناترين مي شوند!چه آفريدي خدا..دست مريزاد...مي دونم اين هم از حماقت هاي منه كه وقتي معني چيزي رو نمي دونم استفاده مي كنم مثل دست مريزاد!!
كي فكرشو مي كرد يه سالنامه 85 كه مال شيرين عسله بشه دفر خاطرات آسماني من.بشه پر از نام خدا،بشه شيرين تر از عسل...
همه چيز زنده است... 18 و 19 دي 86
تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهای برهنه زير بارون
نميدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه
چه تلخه
بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زير بارون زمستون
زمستون
برای تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها برای تو هميشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالي نديدي
نشسته زير بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببينی تلخه روزهای جدايی
چه سخته
چه سخته
بشينم بی تو با چشمای گريون
هيچ گاه چنين رسوا عاشقي نكرده بودم...
من تمام زندگي را بالا مي آورم...
دوري ات را به چله نشسته ام و ...
من كه دهانم را بسته اند بگو چگونه فرياد كنم عشق را...
ع ش ق !
من مطمئنم كه ع اش از عجب مي آيد...
عجب!..
نه! بيشتر كشش بده.عجـــــــــــــــب!...
مي خواهم برايت از بغض بگويم و از نگاه گناهت!...
گناه نگاه؟نه! همان نگاه گناهت...
نگاه هاي ديگري ها _ كه عجيب زياد شده اند _ به گناه تو (گناه بود؟عجــــب!)
لطفا موسيقي
"گريه نمي كنم نرو! آه نمي كشم بشين
حرف نمي زنم بمون،بغض نمي كنم ببين"
مي دانم! دلم مي خواهد خانواده ام ديوار بود و سنگ و سگ!...
عجب! اين بار مي دانم.عجيب نيست؟ م.ر.ج.ا.ن مي داند! عجـــــــــب!!!
دلم مي خواهد خانواده ام ديوار باشد و سنگ و سگ!!...
راستي بگو چه روزي خواهي آمد؟...
چه روزي اين شور،اين شوق،اين ش ، خلاصه ي لبخند مي شوند؟...
تو مي داني كه داغ چيست.و مي داني داغ دل من چقدر داغ است...
اصلا همه خواستند كه داغ داغ، داغ بزنند بر دل من!...
به من نخند.آخر جواب ش چيست جز سكوت؟مگر س هميشه كنار ش نيست؟
عجـــــب؟! نه! عجيب نيست اين بار! مگر الفبا را از ياد بردي عزيز؟؟...
مي داني؟عشق واژه ي غريبي ست...داشتم مي گفتم...
آخر آخر عشق ها تنها يك چيز مي ماند: قلط كرديم!!!
باز كه گفتي عجب! سواد دارم.ديكته هم را يك بار بيشتر 10 نشدم! اما اينبار واقعا قلط كرديم!
غلط درست نيست و همه راه را اشتباه رفتند...
اگر غلط درست بود كه بايد مي نوشتند عشغ!...
انصاف نيست.عشغ خيلي زيبا نيست.پس بهتر است بگيم قلط كرديم!!...
بيا با من قرار بگذار كه هيچ وقت به پايان عشق نرسيم...
من زندگي را بالا مي آورم...
و
جهان را _ هر چقدر گنده كه باشد _ پياده رويش مي روم و پياده رويش مي كنم!...
به من، من كه در زندگي ات باور كردني ترين باور شدم ، قسم بخور كه 100 سال اين زندگي را جا نزني! مگر همه اش چقدر است؟ 100 سال!
مي داني كه...
ديگر قصد آمدن نيست!...
زندگي هاي ديگرت را عشقي ديگر پيدا كن...
مسخره است!!...
حالا ببين كه آخر آمدي...
آمدي ، علي الحساب زندگيم را بگيري...
مسخره است...
هيچ گاه چنين رسوا عاشقي نكرده بودم...
دقت كردي؟فاصله ي لبان من تا لبان تو نيم متر هم نيست!...
اما فاصله ي نگاهم تا نگاهت كه سر به كيلومتر ها مي گذارد...
همان موقع ها كه چشمانت سياه تر از سياه مي شوند...
همان موقع ها كه با خود مي گويم كاش عينك دودي زده بودي!...
همان موقع ها كه ...
همان موقع ها فكر مي كنم اگر چشمانم كور بود الان فاصله يمان همان نيم متر ميماند و شايد هم فاصله ها برداشته مي شد!...
مي بيني؟حتي اگر ساعت ها هم با تو حرف بزنم باز هم بلدم بنويسم!
عجـــــــــب!!!
هيچ گاه چنين رسوا نگفته بودم كه چقدر دلم مي خواهد كور بودم...
و نگفتم تو را كه چقدر دلم مي خواهد تو چشمانم بودي...
لطفا موسيقي
"بوي گندم مال من،هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من،هر چي مي كارم مال تو"
تقليد؟...
شايد يك روزي آنرا هم گفتم...
اگر مي فهميدي...
اگر مي فهمي...
اگر مي فه...
اگر مي...
اگر...
اول نوشت:
طولاني شده؟آره مثنويه!براي هر كسي نيست كه بخواد از سر شكم سيري بياد و منو بخونه!مگه كشكه؟نه نيست.مي دونم اول همه ميان اول نوشت مي خونن.بذار بهت بگم كه چقدر دلم گرفته و چقدر دوست دارم زندگي را بالا بياورم!براي اين پست نظر خواهي مي ذارم.زندگي سخت تر از روزها نمي تونه باشه!"مي دونم كه مي شه اما بذار بگم نمي شه كه آروم بگيرم " اي بابا...
فقط به خاطر تو به خدا مي گم: خدايا به فريادم برس و مرا گرم كن» اين هم به عشق تو...
بوي گندم مال من،هر چي كه دارم مال من
يه وجب خاك مال من،هر چي مي كارم مال من
تقديم به آسمان براي خورشيد تابناكش،باران دل انگيزش،و قدرت جاذبه اش كه زمين را به آسمان برد:
مي روي اما نه آنقدر زود كه چيزي از زندگي برايم مانده باشد
نه آنقدر تند كه چادرت را ميان اين همه مدرك جرم گم كني
و نه آنقدر دير كه......هي هي هي كوتاه بيا مرد.
مي روي اما
روزي پيشاني ام آنقدر بلند مي شود مثل ساحل
كه مي تواني رويش قدم بزني،و كف پاهات كه رد مي گذارند
در اين مساحت مطلوب.
بردار،چادرت را مي گويم و برقص با «ودكا»
تا پشت پا بخوري و روي كاناپه بيفتي توي بغلم.
"نمي دونم تو صدام چي ديد كه آهسته شكست
تو چشام حيره شدو اشكاش و پاك كردو نشست"
بردار،چادرت را مي گويم و بگذار در تو حل شوم،اما عشق
توي رخت خواب اتفاق نمي افتد.
عشق آلزايمر است،فلج مي كند،چيزي مثل قطع نخاع
مثل اينكه يخ خالي كرده باشند توي تن لخت جهان.
عشق مغزت را آنقدر كوچك مي كند كه مدام حماقت از بيخ گوشت رد مي شود.
مي روي اما،نه قبل از آنكه من را توي دره انداخته باشي
مي روي اما،پاي رفتن شوخي نيست،عفوني مي شود،فلج،
چيزي مثل قطع نخاع
مثل اينكه استخوان هايت را توي شومينه ريخته باشند.
ميروي اما،نه آنقدر زود كه چيزي از زندگي برايم مانده باشد
و نه قبل از آنكه من به ته دره رسيده باشم.
لطفا موسيقي
"نيمه گم شده من دلم و به صخره بسته
زانوام دارن مي لرزن پاي رفتنم شكسته"
بردار،چادرت را مي گويم
و برقص با «ودكا»...
فردين نظري(همان كه دست فروش شد كنار خيابون خانه يمان و همه چيز تنها براي اين شعر رخ داد)
تقديم به تو،تويي كه صد ها بار رفتم و آمدم تا كه پرسيدم:صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم؟؟
كعبه ام اما دوار،خواب ديدم.هول مي شوم.بيشتر مي خندم.بغض گلو هم حجيم تر مي شود.طواف در خود مي كنم.كاسه ي چشم پر خون است.من كه آينه را دوست نداشتم از كودكي خود را چند هزارساله پير مي يابم.وحشت مي كنم.گريه مي كنم.دلم بادكنكي ست.دارد مي تركد.دارد...به مرز انفجار مي رسد چشم به ياري مي ايد.اشك پشت اشك.چقدر دوري؟باز اشك.چقدر دنبال يار و كرشمه ي يار؟باز اشك.عاشق كه هيچ نداشت معشوق را درخور اما...باز اشك.سيل راه مي افتد اين شب ها.مي نشينم چشم در چشمت.(ناديده گرچه)مي گويم كجا بودي؟دنبالت دويدم سالها.گفتي اينجا بوده ام.روي همين نيمكت.همين جا.در تو.اشكانم سرد بود.چرا از شعله ي درونم داغ نيستند؟؟دلم مي گيرد.از اين همه فاصله كه ميان من و توست.ميان دل عاشقم و دل عاشقت و اين سرگيجه هاي دوار.كه من فهميدم زمين خودش را به من نكوباند.كه يار كوباند و چه محكم كوباند.دستانش را ببوس!نه! بي شك سيله.با من چه مي كني اي يار؟اي يگانه ترين يار؟به كجا مي كشانيم؟تو بكش مرا به رسواييم.تو بزن.تو بگير.تو...حالت تهوع،كجا بودي گفتي؟در من؟مست بودم اين همه وقت؟تو در من بودي و من...دستانم خونيست.جنون تو با خونم قاطي مي شود.آمد كه يافتمت!و ديگر اميد محالم قسم به جان معشوقت مرا از خود نران.بگذار عاشقت باشم.اشكانم گواه است.هوس كعبه ام نيست.آمدي كه به تب و تابم بكشي؟آمدي كه از درد فراق...كه از سر كلاس...به هواي تو...به شوق ديدنت...اشك ريزان...كه نامت آمد!كه داغون شدم.و باز من با حالت تهوع،با ان مويرگ هاي پاره شده كه همه گفتند لنز است و تو هم بگو لنز...
اي يار ديگر پير شده ام.اما تو بگو.تو بخواه.فقط بگو بعد از اين همه سرگيجه تويي پشت...؟چرا من نمي دانستم كه عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست؟برگ پاييزي...خش خش...خش خش...خنده ي زير لبي من...نگاه مرد غريبه،آغوش تو،درست زير درخت بلند و پر مي شوم از عشق.عاشق مي شوم كلاغ...قار قار قار،دوباره،قار قار قار...در من بخوان.در من از خودت بخوان.شمس بيا در گوشم بخوان.آرزوي رقص در من ماند.تو به عاشقت بگو كوه را بكن،اشك ها گواهند؟مي خواهم بروم زيارت.يك،دو،سه،چهار،پنج...دور چندمم؟چرا فقط همه چيز به دور من مي چرخد؟يا نه! من به دور همه چيز مي خندم؟نه!من به دور همه چيز مي چرخم و مي خندم! اسم را تو،گوشي را تو،عالم را تو،خدا رو تو،عشق را تو مي بينم و حالت تهوع شديد تر مي شود.مي خواهم فقط به دور خود بچرخم.دستانم را ببين.خونيست.خونيست.مي ترسم.باز گريه مي كنم.آمدي اخر...دير نيست.آمدي.آمدي تا عاشقت باشم.دير نيامدي.هنوز نفس مي كشم.تو را يافتم.دستانت را رها هرگز!تو را چرا اينقدر عاشق نديده بودم؟واي بر من!كفر مي گفتم به تو.عاشق كافر مي خواهي؟آمدي.آمد.نماينده بود مگر نه؟خواستي بي تاب شم؟ببين.من را ببين.در بند توام.حالت تهوع! نه ! تا غش مي نويسم.آمدي...آمدي عزيز دلم.آمدي آخر خوب خوب خوب من.من با تو هيچ نمي خواهم.فقط باش.و به من اجازه ي عاشقي بده.خودت يادم بده.دستم را بگير.مرا بكش بالا.هميشه اين حضور باش.خاك پايت بوسه مي زنم.زمين خودش را من نكوباند.تو بودي كه مرا به آن كوباندي...تو...تو...تو...
ديوانه خواهم بود!خودت راه نشانم بده!!...
_ پدر؟ باز هواي عالمم تغيير كرده است.باز همه جاي هيچ جايم را پر كرده اي...
: يادت رفته بود. به يادت نمي آورم...
_ پيام آورم و بس! و آن ترديد لعنتي هنوز گلويم را گرفته و رها هرگز!
: قبله ي خودت باش...
_ قدم آنقدر بلند شد كه ديگر همه را كوتاه مي بينم!! كوتاهيم را به رخ كش...
: پير مغان ز توبه ی ما گر ملول گشت / گو باده صاف کن به عذر ايستاده ايم
کار از تو می رود مددی ای دليل راه / کانصاف می دهيم و ز راه اوفتاده ايم
چون لاله می مبين و قدح در ميان کار / اين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم
گفتی که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست / نقش غلط مبين که همان لوح ساده ايم
_ پدر؟ ارتفاع زده شده ام!...
: كو آن صبوري ات دختر جان؟
_ آن كس كه در خواب هايم زندگي ام را معنا مي كرد و شايد هم عشق...نمي شناسم!پدر؟در اين جهنم دور از تو ذره ذره بر باد مي روم...
: بيا بيا كه زماني ز مي خراب شويم مگر رسيم به گنجي درين خراب آباد
_ مي مي خورم و بالا مي آورم.باز مي مي خورم و باز بالا مي آورم.دائم الخمري هم عالمي ست كه آرزو مي ماند پدر
: دي پير مي فروش كه ذكرش به خير باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم به باد مي دهدم باده نام و ننگ گفتا قبول كن سخن و هر چه باد باد
_ پايان تمام جاده ها تويي پدر...
به من دائم الخمري را ياد بده...![]()
گاه كه بس از جماقت پرستو ها خنده ام مي گيرد...
پرستو؟ ...
راستي پرستو كي كوچ كردي كه رفتنت را ناديده ديدم؟
و چرا آخر بالهايت را جا گذاشتي؟؟!!!...
باور نداشته باش كه پرت را با حسرت زينت گيسوان پريشانم كنم...
هرگز...
هر گز پرستو...
من دلبسته ي لاشخوري پيرم كه لاشه اي را هرگز مزه نكرده است...
زشت ها زيبا شده شايد...
و تو از همان زشت هايي كه زيبا شده اي پرستو...
مي داني؟اگر حيوان نجيبي به اسم خر را لباسي فاخر بپوشانند او باز هم خر خواهد ماند...
و دنياي ما پر از حيوان هاي نجيبي ست كه لباس فاخر به تن كرده اند...
و من دلبسته ي لاشخوري پيرم كه لاشه اي را هرگز مزه نكرده است...
گاه كه بس از حماقت پرستو ها خنده ام مي گيرد...
پرستو؟...
باورم كن! من هيچ گاه لباس فاخري نداشته ام و اينرا هم بدان كه هيچ گاه خر هم نبوده ام!!!
حالا اگر كمي،تنها كمي باهوش تر مي بودي مي آمدي و بالت را هم برمي داشتي و براي هميشه مي رفتي...
براي رفتنت هنوز دير نيست...
اول نوشت:
اگر به قول تو فرشته هاي خدا به قدر من زيبايند،پس بيا برايم بگو كه چند تا زيبايم؟
برايم بشمار كه نگاهم چند تا اسير سياهي چشمانت است؟
و سكوت من چند تا پر از عصبانيت هاي حواس پرتي توست؟
برايم بشمار كه روزهاي فراق چه كم دارد از روز هاي وصال وقتي دستت به قصد شيطنت در دستم مي رقصد؟
لبهايم بوي تو مي گيرند وقتي نامت را زير لب تكرار مي كنند...
اگر به قول تو جز من كسي را نداري، من را به ابتذال ما نكش...
بيا...
براي اثبات قانون جاذبه اين من و توييم كه بايد زمين بخوريم...
پس بيا و من را زمين بزن...
ساحل كشتي التهاب روحم باش وقتي ديوانه وار لباست را مي درم...
از گرماي تنت حمام آفتاب مي گيرد تنم...
بيا و برايم بشمار...
بشمار كه من هميشه چند شب از تو حامله ام؟...
نه! اين بار با من بشمار كه من هر شب چند بار از تو حامله مي شوم!!...
براي من فرشته ي تو ماندن كافيست...
من هر گز حريص نبوده ام!
براي گفتن دوستت دارم هميشه دير است...
امروز به اين فكر مي كردم كه درس هاي زندگي چرا هميشه با درد آموخته مي شوند؟
و راستي چرا من از بزرگي تو پي به كوچكي خود مي برم؟؟
مي داني؟ نه! نمي داني...
نمي داني چه حسي است غرق شدن در درياي عشق چشمان كسي كه وجودش بودنت را تفسير مي كند...
چشمان تو روي همه ي شب هاي تار را كم كرده است...
و نگاه من براي تو چقدر فقير است عزيز...
پس كشيدن دست من از لمس تنت تنها براي ريشخند قانون جاذبه است...
و باز وقتي تنم به تنت جذب مي شود، اين منم كه ريشخند مي شوم!!...
براي گفتن دوستت دارم هميشه دير است...
آنقدر سيلي ام نزدي،آنقدر نجابت كردي،آنقدر بدي كردم كه دست آخر زمين خودش را به من كوباند!!...
هنوز هم سرگيجه دارم...
اما ديگر سرگيجه هاي تلخ دوار نيستند.سرگيجه هاي شيرين مستي اند...
مرا با وجودت غسل تعميد بده...
ليلي تر از هميشه ام.مجنون باش باز كمي شبيه هميشه...
اگر چه براي گفتن دوستت دارم هميشه دير است اما
دوستت مي دارم هميشگي ترين من...
اول نوشت:
آنكه دلش از گناهش به تنگ آمد،آمرزيده خواهد شد اگرچه آمرزش نخواهد! : پيامبر اكرم (ص)

